تبليغاتX
آدمک من

آدمک من

چرکنویس یک دنیا دغدغه

اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من، ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده براندازم
از چهره پاک حضرت مریم ها

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:0  توسط مونا حسنی  | 

حالم به هم می خورد از این همه قاعده ی دست و پاگیر که آخرین دم هم ملزمی به رعایتشان. دیگر دیدن آدم نماها با آن همه نشان و افتخار!!که فزونی تعدادشان برای من تایید نداشتن حتی ذره ای لیاقت است،تنها کاری ست که از عهده اش برنمی آیم و پای همه چیزش می ایستم. استعفایم را بی صدا می گذارم و رهاتر از هر زمانی در این هفت ماه،به خیابان می زنم. هر چه نادیده تر می گیرم رهگذران را،انگار دیدنی تر می شوم برایشان. ناگزیرم از اینکه بگریزم باز به همان اتاقک چند متریم در حاشیه ی شهر و غرق شوم در آن سکوت مسحور کننده و تابلوی نیمه تمام تو. به خیابان خاطره هایمان که می رسم بی اختیار می ایستم. کاش می دانستم آن لحظه که می رفتی،این خیابان را مثل هر روزت در نبودم گز کرده بودی،یا بی هواتر از آن رفته بودی که یادت بیفتد شاید بعد از تو بیایم و عطر بازدمت را در هوای ته کوچه با التماس نفس بکشم و هی نفس کم بیاورم! دیگر حتی دستی که اهرم کرده ام بر دیوار نبودت هم،ایستادنم را ضامن نیست. سقوط می کنم به سختی،بر سنگفرش آخرین وعده گاهمان. یادت هست رفیق؟ برف می آمد که عزم رفتن کردم. گفتم:"شبی برفی بازخواهم گشت". گفتی:"می مانم". گفتم:"می دانم،ایمان دارم". با همان نگاه همیشه نگرانت اشاره کردی که "دیر نکن". دقایقی به سکوت گذشت،مثل همیشه تو شکستی اش که:"اگر دیر آمدی،بدان مانده ام پای دل.مبادا که باور کنی دل کندنم را،وقتی که نیستم حتی"!

و حالا من آمده ام،بی آنکه تو مانده باشی. کمی دیرتر از مرگ سوگندت رسیده بودم رفیق! بیش از هر زمانی دستهایت را کم دارم. آنچه هرگز دریغ نمی کردی،یادت هست؟

حالا باید بنشینم به انتظار روزی که اگر دوام آورده باشی،کابوس شومِ لحظه به لحظه ای را که بر تو گذشته،با هیچ مرهمی نتوانم از روح خسته ات بزدایم و هی کم بیاورم. باور نکن که آن روز زنده باشم. این روزها قدم به قدم پی تو گشته ام،بی نشانه. شتافته ام تا آنجا که تویی،بی رسیدنی اما. آنجا که انسانیت را سر بریده اند. آنجا که آیه های باوری بی اکراه!!بر سر نیزه هاست. آنجا که بازیچه ایم به حکم دین.

کاش دوام نیاورده باشی. کاش یکی از آن گورهای بی نشان آرامگاه جسم خفته ی تو باشد. کاش همدستت شوم همین روزها. باور کن ذهن من پریشان نیست،رفیق. ذهن من در رفتنت،مامن پریشانی هاست!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط مونا حسنی  | 

 

دغدغه هایم را مدتی نخواهم نگاشت، فرو خواهم خورد.  باشد که فرصتی باشد برای بازگشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:43  توسط مونا حسنی  | 

حالا رهایی برای رفتن.

فاصله از تو

تا دَرَک،

به حد افتادنت از ناباوری دو چشم بود و بس.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:23  توسط مونا حسنی  | 

هِی،

تو که رفته ای!

در چه سرزمینی بروبر به ماه نگاه می کنی؟

چقدر بزرگ شده ای!

من که در بچگی ام پیر می شوم،

هر روز صبح دلم را در چارقدی می پیچم

که اگر رها شود

آنقدر برای آسمان دام پهن می کند

که پسران آفتاب دستش می اندازند:

"دلش دیوانه است".


بیچاره دلم!

دکتر برایش شبی نیم ساعت گریه تجویز کرده است.

"آسیه امینی"

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:15  توسط مونا حسنی  | 

 من و تو

نه خیال باطلِ دو هم مسیرِ موازی

در ابدیتِ محال بودیم،

نه آرامش کذبِ یک نقطه

در فصل اشتراکِ سقوط یک خط بر خطی دیگر!

ما تنها؛

شبیه ترین به دو جزء ناچارِ یک پرگار بودیم.

یکی محکوم به فرو رفتنی از تبار عجز،

و دیگری سرگردان در دایره ای

به سمتِ بی نهایتِ هیچ!

تنها قاعده ی بازی؛

گریز از مرکز بود.

ما تمام باختها را برده بودیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:3  توسط مونا حسنی  | 

و درد

که اين بار پيش از زخم آمده بود

آنقدر در خانه ماند

که خواهرم شد.

با چرکِ پرده ها

با چروکِ پيشاني ديوار

کنار آمديم

و تن داديم

به تيک تاکِ عقربه هايي

که تکه تکه مان کردند.

پس زندگي همين قدر بود؟

انگشت اشاره اي به دور دست؟

برفي که سالها

بيايد و ننشيند؟

و عمر

که هر شب از دري مخفي مي آيد

با چاقويي کند!

ماه

شاهد اين تاريکي ست

و ماه

دهان زني زيباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل مي کند

و ماهي سياه کو چولو

که روزي از مويرگهاي انگشتانم راه افتاده بود

حالا در شقيقه هايم مي چرخد

در من صداي تبر مي آيد!

آه، انارهاي سياه نخوردني بر شاخه هاي کاج

وقتي که چهار فصل به دورم مي رقصيدند

رفتارتان چه قدر شبيه ام بود.

در من

فريادهاي درختي ست

خسته از ميوه هاي تکراري.

من ، ماهي خسته از آبم!

تن مي دهم به تو

تور عروسي غمگين

تن مي دهم

به علامت سوال بزرگي

که در دهانم گير کرده است

پس روزهايمان همين قدر بود؟!

و زندگي آنقدر کوچک شد

تا در چاله اي که بارها از آن پريده بوديم

افتاديم...

"گروس عبدالملکيان"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:37  توسط مونا حسنی  | 

بزرگ شده ای چقدر!

نگاهت اما،هنوز

زل زدنهای همان کودک بازیگوشی ست،

که به چشم بر هم زدنی

عروسک می کرد باورهایم را؛

می نشاندش لب طاقچه ی فلسفه های بی سر و تهش.

جا افتاده و زیباتر شده ای،دلبرک!

دیرتر از آن رسیده ای اما؛

که این دل چیزی داشته باشد برای پیشِ تو باختن.

با تو روزها خوب نبودند،

بی تو نیز!

و این است درد من.

دردی که پنجه می کشد،

به سختی،

بر دیواره ی حنجره ی به سکوت نشسته ام.

سالهاست،

این بغض فروخورده را،

هر لحظه،

به طنابِ متعفنِ تنفر،

به دار می کشم.

اینجا اشک ممنوع است،نارفیق!

حالا،

زمان تنها بهانه ایست که امکان می دهد

تاب بیاورم نفس را،

تا آن شب خاکستری؛

که پرت می شود باز،

حافظه ی کندم،

به تکرارِ خاطره یِ برف و دل کندنی

که می شود انگار،

هنوز

برایش جان کند!

 

پس نوشت:بدترین حس دنیا،حس شرمی ست که به خاطر هیچ کس،نزد کسانت لزوم توضیح می یابد. لازم دیدم در اینجا،رسما از تمامی دوستانی که لطف همراهی شان مدتهاست بخش اعظمی از انگیزه ی خط خطی های گاه و بی گاهم شده است،به دلیل برخورد ناصحیح یکی از خوانندگان و کامنتهای اخیرش در پست قبلی عذر بخواهم. قیمت جبران غیبت طولانی ام با آنچه در چنته دارم،برابری نمی کند. اما ناگزیرم تنها از نوشتن چند خطی توضیح درباره ی آنچه خود نیز نمی فهممش. بر خلاف میل و عقیده ام مجبور به share کامنتها به شیوه ای متفاوت خواهم بود،تا علاج واقعه پیش از وقوع کرده باشم. ضمنا نگاشتن کامنتهایی از این دست را که با نام بنده برای دوستان ارسال شده و یا خواهد شد،تکذیب می کنم. امیدوارم که این حس ناخوشایند مانع از نوشتنم نشود. سپاس که هستید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:12  توسط مونا حسنی  | 

 هراسی نبود

تنها اگر؛

در ازای بارش بی امان صدها بیانیه،

دست قدرتی

این همه سرگردانی را هدایت می کرد!

گریزی نیست؛

آن گاه که ناگزیر باشی در گفتن یک "بی خیالِ" ساده

به تمام آنچه خیال و واقعیت را حدِ فاصل بود!

دیگر چشم هایمان را کجا بشوییم سهراب؟

آب را پیش تر از آن روز که چاپ شدی در کتابها،

گِل کردند!!

ریشه می دواند درد؛

از دیواره ی رگهای گردنم

تا شقیقه هایی که با انفجار دست به گریبانند.

بازوان لرزانم را اهرم می کنم

میان میز و پیشانی به عرق نشسته ام.

باز همان بی قراری همیشگی از حدقه ی چشمان مات مانده ام

پرتاب می شود به دیوار روبرو.

بازخوردش فریاد می شود

روی شیشه های کیپ تا کیپ بسته ی پنجره ی لعنتی.

آوار می شود یکباره؛

پنج وجه اتاق،

روی سرِ آرامش نداشته ام.

حاضرم تمام هستی نیست شده ام را

یکجا ببخشم؛

به کسی که صدای این موجود ترحم برانگیز را خفه کند!

یک مشت تصویر مات

روی رشته رشته های اعصابم رژه می روند.

بیهوده می ماند تلاش لحظه ها

برای پرتاب تمرکزم

به دورترین نقطه ی حافظه ای که سالهاست کند شده.

حالا دیگر فرو رفتن بدون مکثِ ناخن هایم را کاملا روی پوست سرم حس می کنم!

پرسه می زند

زمزمه های شاملو

در کوچه پس کوچه های بن بست ذهنم.

کم آورده ام باز، کم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:54  توسط مونا حسنی  | 

 دوشنبه وقتی بالاخره بعد از چند روز فرصت شد به شرکت یکی از دوستان در حوالی ولیعصر بروم، قریب به ساعت چهار از پشت حصار سرتاسر شیشه ی یکی از اتاقها خیل جمعیتی که به سمت میدان انقلاب در حرکت بودند،توجهم را شش دانگ جمع پیاده روها کرد. طوری که مثل خیلی وقتها رفیق نیمه راهی پیشه کردم و به سمت جمعیتی که نمی شناختمشان روانه شدم!

راستش من نه رای دادم و نه پیش از این اعتراضات ذهنم را مخدوش این موضوع بی پدر و مادر سیاست کرده بودم. اما آنروز میل عجیبی در من به سرکوب بقیه ی دوست داشتنی هایم برخاسته بود. و تنها می خواستم "ببینم"! نه از طریق رسانه های داخلی و خارجی،سایتها و یا گوشی های موبایل. فقط و فقط با چشمان خودم!

سیل وسیعی از جمعیت که اکثریت قریب به اتفاقشان مشکی بر تن کرده بودند،با نظمی خاص که در چنین حجم انسانی ای کم نظیر به نظر می رسید،به سمت میدان آزادی در حرکت بودند. روبانهای سبز،دستهایی بلند شده با دو انگشت سر از مشت برکرده(که در این وادی ادب و فرهنگ به...رفته بنام وطن،معنای واقعی اش سالهاست هویت باخته) و اتومبیلی حامل نامزد شکست خورده ی انتخابات که می رفت گویا رای مردم"ش" را پس بگیرد!!!

رئیس جمهور منتخب کشور "کاملا" دموکراسی؟! نامزد دست نشانده ی بازنده؟! از هر دوی شما می پرسم؛ "برای بازی این همه سوپر استار زود باور در فیلم کثیفتان چقدر دستمزد خواهید داد؟!!! چند پیکر به خاک و خون کشیده ی دیگر؟!!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:22  توسط مونا حسنی  |