تبليغاتX
دانستگی های یک دیوانه سان
"نگاه کن که چه برفی می بارد"

 

و من از هر چه خالی شوَم،

از خاطره ی نیمه جانِ برف و آن همه تصویر

تهی نمی شوم.

ببین!

ببین که چگونه پشت آن شیشه ی بسته،

در امتداد نگاه ماتَت،

به تکرار نشسته ام.

 

پ.ن: برای تمام آنانی که مرا با برف، و برف را با من دیدند. و هنوز سقوطِ اولین دانه ی برف، بی من یا با من، تکرارِ من است در نگاهشان. 

نوشته شده در دوازدهم آذر 1388ساعت 12:40 توسط مونا حسنی| |

شروع شده ام، بعد از چند روز بی خوابی (که دیگر نمی شود به خستگی مدامِ ذهنم از آن همه حساب و کتاب ربطش داد). من ذاتا بدخوابم. و این باز می گردد به دغدغه هایی که گویا جز پیاده رویِ بی وقفه روی سطح و عمقِ زندگی من مهارتی ندارند. دیر می خوابم وُ زود بیدار می شوم. فرصت آن را ندارم که این یک نخ در هفته را به دو نخ حتی ارتقا دهم. نه،نه! صادقانه اش این است که؛فرصتش را دارم، جراتش را ندارم. نگرانم برای نگرانی های بی تهِ مادرم. میلم را تقلیل می دهم وُ به همان تلخیِ قهوه ام بسنده می کنم. به شدت به سکوت راغبم و تغییر. نیازمندترینم به آنچه هرگز نداشته ام؛یک فرصت. فرصتی کوتاه برای "من بودن". برای یک "نه گفتن" به تمام آن هایی که سالها مرا در قالب های دلخواهشان قاب کرده اند و حاضر نیستند به هیچ قیمتی از خیر آن تصویرِ مضحکِ لبخند بر لب بگذرند. اما این چند روز بی خوابی هیچ لطفی اگر نداشت، کافی بود به گمانم برای یک "بی خیال!" گفتن، از ته دل، به ماجرای مختومِ بودنِ آدم هایی که با"بودنم"، نبود می شوند گویا.

امروز این صفحات، حافظه ی گنگ کلماتشان را از هر آنچه بود وُ من معتقدم هیچ نبود، پاک می کنند و دیوانه بازی های من نام می گیرند. می خواهم سر در بیاورم از دیوانگی ها و سرکشی هایی که زیر ذره بین نگاه آدمکهایی نه چندان مهم، نفس گم می کرد. می خواهم سر در بیاورم از تمام زندگیم؛دیوانگی ام!

با آدم ها حرفی نمی زنم از بی خیالی تمام عیارم. از بی تفاوتی حسّم به زندگی شان. تنها به مادرم می گویم که چقدر بی دلیل حتی، می توانم دوستش داشته باشم. و این تنها حسی ست در من، که هنوز به قوت خود باقی ست.

در آینه خیره می مانم، به دنبال ُنتهایی که هرگز ننواختم. آنقدر سرگشته ام که دلم می سوزد برای خودم. برای منی که چه سکوت کند و چه بخندد، شکل بودنش آرامشی ست که هرگز نداشته است. و من که حتی در عشق هم تنها چهره ی تظاهر را دیده ام وُ بس، صادقانه به خیانتهایم و خیانتهایشان می خندم.

نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت 16:4 توسط مونا حسنی| |

پشت آن پنجره

که خاطره ی رفتنت را

لحظه ای حتی

پلک نزده ست،

آفتاب و ابرِ آسمان تفاوتی ندارد

در حجمِ مسلولِ دلتنگیِ یک دنده ام.

یک بارِ دیگر

تنها یک بارِ دیگر مرور کن!

تو تمام بودن ها را یک جا نبوده ای.

 

پ.ن:این همه گزارش مالی نصفه و نیمه روی دستم مانده و من شعر می شوم ثانیه ها را. کاش می شد به من فهماند شعر و حسابرسی دو وصله ی ناجورند.

نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 17:11 توسط مونا حسنی| |
همان کافه

همان میز

همان انتظار کش دارِ همیشگی.

 

قاب می شوی

تمام قد

بر چارچوب ورودی کافه. 

بلند می شوم

قهوه ی یخ کرده ام را حساب می کنم

دری که تو باز کردی،

من می بندم.

نوشته شده در سی ام آبان 1388ساعت 11:31 توسط مونا حسنی| |

هنوز می شود از تو نوشت و نمی دانم چرا این ماجرا به رغم حدیث بیچاره ی روزگارمان، خوب است هنوز. خالی از هر اندیشه ی دست و پا خورده ای، به کسالت پیاده روها، تن که نه، جان می دهم. باز تصویر آن اندام های مکررِ بی اعتبار دستاویز می شود حاشیه نشین ترین سلول های ذهن خواب آلوده ام را. بی هیچ اتفاقی آمده ای و باز جا خوش کرده ای روی تک تک نفسهایی که به هر قیمتی حاضرم بگذرم از لطفِ بودنشان. و این همه هیجان تنها برای مرور هزار باره ی تو و آن همه تکرار اصلا طبیعی نیست.

واژه ها که راه می یابند میان سطرها، حرفشان را که زده باشند، دیگر فرقی نمی کند بروی سرخط یا ته خط. تو خوب می دانی حرف های ناگفته ی این همه سطر جاافتاده را. تنها غمم این است که هرگز هرم نگاهت در خاطره ی بی حواس این خطوط حک نخواهد شد(نقطه) حالا می خواهی برو سر خط، می خواهی همین جا ته خط بمان.

نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:43 توسط مونا حسنی| |

  گاهی انگار همه چیز برای تکرار حسی که سالها پیش راه بازگشت گم کرده بود، تبانی کرده اند. این روزها، تمام من شعری ست از فروغ، که زمزمه کنان تا مرز فروپاشی می برد مرا.

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

سلام

سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه ها باد می آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد

باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود ؟ ”

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم !

سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

و من در آینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک بر خوردم

که چشم هایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر می برد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در ،مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : ” دیگر تمام شد ”

گفتم: ” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ”

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندان هایش

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

و چشم هایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :

صبور

سنگین

سرگردان

در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای ؟

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون می کشد

من از کجا می آیم ؟

من از کجا می آیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم…

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغ ها را

از ساق های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب

می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد

زبان گنجشکان یعنی:

نسیم

عطر

نسیم

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید می رود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ،باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد …

من از کجا می آیم؟

به مادرم گفتم : “دیگر تمام شد”

گفتم: ” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم”

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد …

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …

پ.ن: تلاشم برای حذف حتی قسمت کوتاهی از این شعر، بیهوده ماند. عذرم را به جهت رنجی که از این پست می برید،بپذیرید. تنها خودم را بی هیچ کم و کاستی می خواستم. همین. 

نوشته شده در بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:43 توسط مونا حسنی| |

نه فلسفه می دانم، نه سیاست می شناسم، و نه آنقدر تاریخ تعصبی خوانده ام که ساعتها بنشینم پای قیاس دیده ها و شنیده هایم. تنها باور دارم که دین کلاه گشادی ست بر سر باورهای بر باد رفته مان.

وقتی از زبان دخترک هفت،هشت ساله ای که گمان می کردم با دیدنش باید تنها به یاد دنیای نه چندان شاد کودکی ام بیافتم، واژه ی منافق با نفرتی عمیق پرت شد روی خوش خیالی عمیقترم، باور کردم میراث بر جای مانده از مهاجمانی، نه از اصل من، چنان ریشه در رگ و پی این جماعت دوانده که به جرئت بتوان گفت دیگر جایی ندارم میان این آدمها. آدمهایی که هفده سال متوالی شعار اندیشه شان در گوش زودباورم محبتی بود نه از جنس توقع!!

آن زمان که ابراز عقیده فروش خاک بکر!! وطن نام گرفت، فهمیدم آنچه غیر از خاک باقی مانده از موطن من، هیچ چیز نیست جز چیزی به عمق "هیچ"!

آن گاه که میان هجوم آنان که حتم دارم نیم بیشتری از ایشان کمتر از من تاریخ و سیاست و فلسفه می دانستند، غیر ارادی ترین موهبت زندگی ام از اراده ام می گریخت، دریافتم که دیگر نفس حق من نیست میان این قوم به تکرار نشسته!

حالا روزهاست زل زده ام به فلسفه ی بی سر و تهی که تمام حقیقتش درست در انتهای امتداد بینی کوتاه من تبلور می یابد. اینجا تنها جایی ست که نفس کم نمی آوری. بیا کوتاه کنیم دوباره اندیشه ی قد کشیده مان را. به خیابان بزنیم؛ برویم به همان کافه ی قدیمی، تو ته تلخ فنجان مرا بخوان و من با قهقهه ای دیوانه وار آخرین پکهایم را دود کنم بر چهره ی رنگ باخته ی سقفی که حالا درست چسبیده به سرمان.

بیا مصالحه کنیم باز با ماجرای قرن و سکوت.

نوشته شده در نوزدهم آبان 1388ساعت 16:15 توسط مونا حسنی| |

اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من، ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده براندازم
از چهره پاک حضرت مریم ها

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در یکم مهر 1388ساعت 19:0 توسط مونا حسنی| |

حالم به هم می خورد از این همه قاعده ی دست و پاگیر که آخرین دم هم ملزمی به رعایتشان. دیگر دیدن آدم نماها با آن همه نشان و افتخار!!که فزونی تعدادشان برای من تایید نداشتن حتی ذره ای لیاقت است،تنها کاری ست که از عهده اش برنمی آیم و پای همه چیزش می ایستم. استعفایم را بی صدا می گذارم و رهاتر از هر زمانی در این هفت ماه،به خیابان می زنم. هر چه نادیده تر می گیرم رهگذران را،انگار دیدنی تر می شوم برایشان. ناگزیرم از اینکه بگریزم باز به همان اتاقک چند متریم در حاشیه ی شهر و غرق شوم در آن سکوت مسحور کننده و تابلوی نیمه تمام تو. به خیابان خاطره هایمان که می رسم بی اختیار می ایستم. کاش می دانستم آن لحظه که می رفتی،این خیابان را مثل هر روزت در نبودم گز کرده بودی،یا بی هواتر از آن رفته بودی که یادت بیفتد شاید بعد از تو بیایم و عطر بازدمت را در هوای ته کوچه با التماس نفس بکشم و هی نفس کم بیاورم! دیگر حتی دستی که اهرم کرده ام بر دیوار نبودت هم،ایستادنم را ضامن نیست. سقوط می کنم به سختی،بر سنگفرش آخرین وعده گاهمان. یادت هست رفیق؟ برف می آمد که عزم رفتن کردم. گفتم:"شبی برفی بازخواهم گشت". گفتی:"می مانم". گفتم:"می دانم،ایمان دارم". با همان نگاه همیشه نگرانت اشاره کردی که "دیر نکن". دقایقی به سکوت گذشت،مثل همیشه تو شکستی اش که:"اگر دیر آمدی،بدان مانده ام پای دل.مبادا که باور کنی دل کندنم را،وقتی که نیستم حتی"!

و حالا من آمده ام،بی آنکه تو مانده باشی. کمی دیرتر از مرگ سوگندت رسیده بودم رفیق! بیش از هر زمانی دستهایت را کم دارم. آنچه هرگز دریغ نمی کردی،یادت هست؟

حالا باید بنشینم به انتظار روزی که اگر دوام آورده باشی،کابوس شومِ لحظه به لحظه ای را که بر تو گذشته،با هیچ مرهمی نتوانم از روح خسته ات بزدایم و هی کم بیاورم. باور نکن که آن روز زنده باشم. این روزها قدم به قدم پی تو گشته ام،بی نشانه. شتافته ام تا آنجا که تویی،بی رسیدنی اما. آنجا که انسانیت را سر بریده اند. آنجا که آیه های باوری بی اکراه!!بر سر نیزه هاست. آنجا که بازیچه ایم به حکم دین.

کاش دوام نیاورده باشی. کاش یکی از آن گورهای بی نشان آرامگاه جسم خفته ی تو باشد. کاش همدستت شوم همین روزها. باور کن ذهن من پریشان نیست،رفیق. ذهن من در رفتنت،مامن پریشانی هاست!

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 12:10 توسط مونا حسنی| |
 

دغدغه هایم را مدتی نخواهم نگاشت، فرو خواهم خورد.  باشد که فرصتی باشد برای بازگشت.

 

نوشته شده در یازدهم مرداد 1388ساعت 14:43 توسط مونا حسنی| |